خیلی دیر شده، خیلی، قطعا امشب بهش نمی‌رسم.
راننده‌ی جرثقیل یک ریز داره با من حرف می‌زنه و منم سرم رو به نشونه‌ی اینکه دارم گوش می‌دم تکون می‌دم.

ولی حواسم جای دیگه‌‌ست و مدام با خودم می‌گم خیلی دیر شده خیلی.
گفت: برسونمت دم یه هتل؟ و فردا ماشینت رو بیارم همون جا؟

گفتم: نه، بریم همون جایی که می‌خوای ماشین رو ببری.
گفت: آخه نمی‌شه، شما برین هتل من فردا ماشین رو برات میارم.
زیر لب به زبون مادریم گفتم: «نمی‌شه من امشب باید برم تو کوه.»

با راننده رفتم دفتر مرکزی کرایه اتومبیل.
جرثقیل رفت تو پارکینگ و راننده، دفتر مدیر رو به من نشون داد.

درِ شیشه‌ای اتاق مدیر رو باز کردم و رفتم تو.
خیلی گرم بود. نمی‌تونستم زیاد تو اتاقش بمونم.
آخه من برای شب تو کوه موندن، لباس پوشیده بودم، نه اتاق گرم و نرم مدیر. مدیر هم همون حرف‌های راننده رو تکرار کرد:
شما برین هتل، ما ماشین رو تعمیر می‌کنیم فردا براتون میاریم.

یه نفس عمیق کشیدم و داستان رسیدنم تا اینجا رو براش تعریف کردم و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:
الان میام.

چند دقیقه بعد برگشت و گفت برو پارکینگ ماشین آماده‌ است، ولی ماشین خودت نه، یک ماشین دیگه رو امشب ببر تا ببینیم مشکل ماشین خودت چی بوده.

لبخندی به اندازه‌ی دره‌ی پشت کوه رو صورتم پیدا شد.

راننده‌ی چرثقیل کمکم کرد تا وسایلم رو به ماشین جدید منتقل کنم.

ماشین رو تحویل گرفتم و زدم بیرون.
ولی خیلی دیر شده بود.
ساعتم رو نگاه کردم و دیدم اوه خدای من!
از اون موقع که ماشین خراب شد چند ساعت گذشته، واقعا دیگه نمی‌رسم.

نمی‌خواستم تو تاریکی بزنم تو کوه.
زدم کنار و یه خورده قدم زدم و فکر کردم.
بعد تو اینترنت دنبال یکجایی که شب بمونم گشتم.

اون سر جزیره یه اتاق خالی پیدا کردم، اتاق ته شهره و از نور‌ها دوره و اگر بیاد می‌تونم ببینمش.

تو مسیر رسیدن به اون سر جزیره، پشت سر هم این آهنگ رو گوش می‌دادم:
عشق، یک پرستشگاهه.
تا ازش مطمئن نشدی باورش نکن.
ولی وقتی اتفاق افتاد، نوبت اینه که تو داستان خودت رو بنویسی… .

ماه رو می‌دیدم که هر لحظه به افق نزدیک‌تر می‌شه و کل جزیره تو تاریکی فرو می‌ره.

ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم.
همه چی رو گذاشتم تو ماشین موند به جز دوربین و سه پایه و رفتم کلید اتاق رو تحویل گرفتم.

اتاقم یک پنجره داشت رو به آب و اون ور آب چراغ‌های طرف دیگه از جزیره دیده می‌شد.

چیزی تا رفتن ماه نمونده بود و من قرار بود زیر این نور ماه تو کوه، منتظر اومدنش باشم.

می‌دونستم بد عهدی نمی‌کنه و سر وقت پیداش می‌شه، چون اون راه و رسم اهلی کردن رو خوب بلده.

خودش یادم داده.

یه نگاهی به سایت‌ها انداختم، چیزی نمونده بود.

سه‌پایه و دوربین رو برداشتم و رفتم پشت ساختمون کنار آب ایستادم.
تو ساحل یک جاده‌ی پیاده روی بود و یک نفر داشت شبونه می‌دوید. چند ده متری که از ساختمون دور شدم همه جا تاریک شد.
انگار اهالی این جزیره چون می‌دونند هر لحظه ممکنه پیداش بشه، چراغ‌ها رو خاموش نگه‌ می‌دارند تا بتونند اون رو ببینن.

ماه، آب رو هم با خودش می‌کشید پایین.
ساحل هر لحظه پهناورتر می‌شد.

وقتش رسیده بود که من داستان خودم رو بنویسم و من داستان اون شب رو تو عکسی که می‌بینید نوشتم.