کوهستان، سرد و آرام است. زمستان را تازه پشت سر گذاشته. کوچ نشینان همین شب‌ها می‌رسند. دیشب در پایین دست دیدمشان، بار و بندیل را جمع می‌کردند که برای تابستان به این بالا بیایند.

چایی اول صبح را با کوچ نشینان خوردیم و با یک کیلو کشك تازه خداحافظی کردیم.

مسیر دشت بالای کوه را پیش گرفتیم و با تاریکی به اینجا رسیدیم. راه شیری چند شبی است که در انتهای این دشت، بالای کوه‌ها پیدایش می‌شود. خورشید هر روز توانش از روز قبل بیشتر می‌شود و برف چاله‌ها، حالا آبگیرهای دشت شدند. 

راه شیری، به بالای آبگیرها آمده است و خودش را تماشا می‌کند و خوب می‌داند که زیبای تمام شب‌های بین دو زمستان است. آبگیرها، دشت را برای آسمان آیینه کاری کردند و با هر پیچ راه شیری، تاب می‌خورند. مشتری سال هاست که از راه شیری دور و دوباره به آن نزدیک می‌شود. مشتری، مشتری سال‌های دور و نزدیک راه شیری است و امشب هم، از تماشای تصویر دو نفری خودشان، قند در دلش آب شده است.

من هم یک عکس دست جمعی ازشان می‌گیرم. سردتر می‌شود و از دور مه را می‌بینم. به نظرم می‌آید قرار است آرامش کوهستان به هم بخورد. مه به اندازه‌ی همین یک عکس به من فرصت داد و بعد تمام دشت را در خود فرو برد.

روی صورتم و لباس‌هایم قطرات مه نشسته‌اند، هوا سرد است و احساس می‌کنم اگر سریع صورتم را خشک نکنم مه روی صورتم یخ می‌بندد و کم کم قندیل‌ها از صورتم رشد خواهند کرد. به نظر نمی‌آید این مه قصد رفتن داشته باشد. رطوبت تمام وجودمان را گرفته است، هر چه خیس‌تر شویم سردتر هم می‌شویم. در همین وقت از سال، کمی آنطرف‌تر در کنار دریاچه جوان بیابان لوت، دمای هوا نزدیک به ۴۰ درجه است! سه پایه‌ی دوربین را جمع می‌کنم، برای امشب کافی است بهتر است به پایین دست برگردیم.

چایی اول صبح رو با عشایر خوردیم و حرکت کردیم به سمت تخت سر تشتک

کوچ نشینان بار و بندیل رو جمع می کردند که بروند سمت تخت سر تشتک برای فصل گرم سال اونجا باشند.

صدای غالب دشت