اواخر سال ۹۵ از کارم اومدم بیرون. حالا این که چی شد و چه جوری شد ماجرای خیلی مفصلی داره که شاید بعدا براتون تعریف کنم. سال ۹۶ کاملا بیکار بودم و زمان، بدونِ چون و چرا فقط دست خودم بود و با پس اندازم کلی سفر کردم.

از این سفر می‌آمدم لباس‌هایم را می‌شستم، غذاهای کوله‌ را شارژ می‌کردم، بلیط اتوبوس می‌گرفتم و می‌رفتم سفر بعدی. البته که قبلش هم سفر می‌کردم ولی نه اینطوری. تا قبل از این‌که از کارم بیرون بیایم، یک ماه در میان یک سفر چند روزه می‌رفتم، آن هم فقط برای عکاسی از آسمان شب.

ولی در سال ۹۶

ولی در سال ۹۶ شاید در هر ماه دو یا سه هفته را در سفر بودم. سال ۹۶ تمام شد. عید ۹۷ بود که داشتم با مادرم در مورد گذشته و آینده و برنامه‌هایی که دارم حرف می‌زدم. دقیقا جمله‌هایم را خوب به یاد دارم. مادرم هم تمام آن جملات را خوب یادش است.

گفتم: سال ۹۶ انگار ۱۰ سال بود. آن قدری ازش خاطره دارم که برعکس تمام سال‌ها که در اسفند ماه غصه دار می‌شدیم که امسال هم تمام شد و چه زود و نفهمیدیم چی شد، من سال ۹۶ را کاملا فهمیدم که چی شد. پر است از تجربه‌های ناب برای من، پر است از زیستن و رهایی و بودن و رفتن و عاشقی کردن و… .

آن سال بود که فهمیدم هر چه بیشتر خاطره بسازی، آن هم خاطره‌های ناب و منحصر به فرد، بیشتر زندگی کردی و زمان برای تو کندتر می‌شود و به تو اجازه می‌دهد بیشتر ببینی.

سفر، آن هم، آن سفری که پر است از پرسه‌هایی برای کشف، کارش همین است. زمان می‌دهد به ما. البته فقط سفر نیست که این طور است، کار‌های زیاد دیگه‌ای هم هستند که عمر را برای ما پر خاطره تر و ماندگار تر می‌کنند، هر کسی باید مسیر خودش را پیدا کند. این ویدیو هم یکی از همان پرسه‌هاست، در دو سال بعد تر، در زمستان ۹۸، در یک سفر زمستانی به دامنه‌های کوه دماوند برای عکاسی از آسمان شب.