تهده میراث معنوی عشایر

پیش یکی از خا‌ص‌ترین عشایر که تا به حال دیده بودیم مهمان شدیم.

«داستان تهده» و این قاب شگفت‌انگیز را قبلا در وبلاگ تعریف کرده‌ام و این داستان، روایت میزبانی مجید و پدر و مادرش است.

از داستان‌های دیگر عشایر، «داستان سیاه‌چادر و ستاره‌های بالای سر کوهستان» است که از تجربۀ دیدار با عشایر بافت کرمان در لاله‌زار نوشته‌ام.

‌زندگی عشایر

اینجا عشایر بختیاری و قشقایی و عشایر عرب خوزستان در یک منطقه زندگی می‌کنند.

قرار شد سال بعد، داستان‌های مفصلی از سفر، سیاه چادر، عشایر سبزکوه و آسمان شب با هم داشته باشیم.

چند روز دیر رسیده بودیم. هوا سرد شده بود و سیاه چادرها را جمع کرده بودند.

عموی خانواده، گلۀ گوسفندها را به قشلاق -همان مناطق گرمسیر- برده بود.

مجید و پدر و مادرش بیژن و منیژه سفرۀ هوس انگیزی را سخاوتمندانه برایمان چیدند و بر خلاف مقاومت ما، جوجه‌ای از مرغ و خروس‌هایشان کم شد و مجید آن‌ها را به سیخ کشید و کباب کرد.

برنجی از حاشیۀ رود کارون در چهارمحال و بختیاری که اسمش برنج چمپا یا «برنج عنبر بو» بود را برایمان کته کردند که با روغن حیوانی که در مشک های مخصوص زرشکی رنگ نگهداری می‌شد چرب و نرم و خوش عطر شده بود.

رنگ زرشکی مشک به خاطر استفاده از شیرۀ انگور در پروسۀ ساختش است.

 

‌مشک‌ها انواع مختلف دارند!

راستی! منیژه استاد ساختن انواع مشک برای آب و دوغ و کره و پنیر و روغن حیوانی است!

تازه فهمیده بودیم که هر کدام از این ها باید در مشک های مخصوص که ساختنش پروسۀ خودش را دارد، نگهداری شوند.

روغن حیوانی آنقدر خوش عطر بود که قبل از آماده شدن غذا، خالی خالی چند لقمه از آن خوردیم!

سفره با رب انار و پارچ دوغ محلی تزیین شده و چراغ گازی اتاق را روشن کرد.

مجید از برنامه‌هایش برای اکو کمپ عشایر قشقایی و بختیاری و عشایر عرب خوزستان در منطقه سبزکوه می‌گفت، منیژه خانم از غذا و کارهای خانه و مشک و غذا تعریف می‌کرد و بیژن از شب های برفی و سوز و سرما و حال و هوای جاده ای تعریف کرد که برای گزارش‌گیری از دستگاه‌های ایستگاه هواشناسی از راه دور به اینجا می‌آمد.

از مرام شکار می‌گفت که جوان و بره و ماده را نباید شکار می‌کردند و نشان بزدلی بود.

شکار در فصل جفت‌گیری و موقع زاد و ولد هم که اصلا بد می دانستند.

از آهِ شکار می‌گفت و کسی را می‌شناخت که دو بره گوسفند وحشی را در حال شیر خوردن از مادرشان با هم شکار کرده و همزمان شده بود با سرطان سینۀ همسرش و اهالی از او خواسته بودند برای شفای همسرش توبه کند.

شکارچی‌ها هم بین خودشان مرام و مسلک دارند و شکارچیِ بی مروت را شکارکُش می‌دانند.