سمانه ظرفِ برنج و کتلت را در سفره یزدی بقچه پیچ کرد و داد به من. حبیب هم چند بلال و سیب‌زمینی گذاشت درون کیسه‌، داد به محمد و گفت: آنجا سیب‌زمینی کبابی می‌چسبد، بروید که آقای زرینی در میدان منتظر شماست.

قرار بود همه با هم برویم، ولی برای سمانه و حبیب مهمان آمد.
کوله‌هایمان را برداشتیم و بقچه را زدیم زیر بغل و رفتیم به میدان. جاده با چنان اطمینانی مستقیم می‌رفت، که گویی هرگز از مسیرش پشیمان نخواهد شد.

یکی دو ساعت همین طور پشت به آفتاب از اردکان دور شدیم که بالاخره جاده مجبور شد پیچی به تن خود بدهد. آقای زرینی می‌گفت، آبادی پشت این کوه است. جاده پیچید و خاکی شد.

لشکری از تپه‌های سیاه از آبادی محافظت می‌کردند. قرار بود آبادی پشت این کوه باشد ولی پشت‌ آن دوباره یک تپه‌ی سیاه دیگر بود. به نظر می‌رسید جاده دیگر از مسیرش مطمئن نیست. به سر تپه که رسیدیم به یکباره کوه‌ها ورق خوردند و نخل‌ها آمدند به جلوی صف. تپه‌های قرمزی هم که تازه پیدایشان شده بود در پشت نخل‌ها صف کشیدند.

روستای زرین اردکان واحه کویر ریگ زرین زیر آسمان شب

خورشید هم با آبادی دستش در یک کاسه بود و نور غروبش را کنار گذاشته بود دقیقا برای همین لحظه. حکمت‌ آن همه تپه‌ی سیاه، همین بود. آبادی خوب می‌دانست چطور در اولین دیدار مسحورت کند. دوربین و سه‌ پایه را برداشتیم و به میان نخل‌ها رفتیم. از روی تپه‌ی سیاه، زخم‌های آبادی پیدا نبود. با خاک سرخ تپه‌های پشت سرش، گونه‌هایش را تر و تازه نگه داشته بود.

همین که از تپه به پایین آمدیم و زیر سایه‌ی نخل‌ها گم شدیم، غمش پیدا شد. نخل‌های سوخته، پشت نخل‌های سبز پنهان شده بودند. کرت‌های خشک زیر سایه‌ی نخل‌هایی که هنوز دوام آورده بودند. خانه‌ها تنها مانده بودند، پشتِ پنجره‌ای رو به کرت و نخل، دار قالی شکسته وسط یکی از اتاق‌ها افتاده بود.

خانه‌ها اشک می‌ریختند و اشک‌، غبار روی دیوار‌ها را می‌شست و ردی تا زمین به جا می‌گذاشت و تصویر مادری را نقاشی می‌کرد که جوانش از نبرد برنگشته و اشک‌هایش سرمه‌های چشم‌هایش‌ را می‌شویند و جلگه‌ای تا سینه هایش نقش می بندد.

ریل قطاری که در همنشینی با هوا ‌و آفتاب سرخ شده بود، آبادی را به دو نیم، قسمت کرده بود. می‌گفتند، خط آهن مسیر آب چشمه‌ی آبادی را تنگ کرد. ریل خودش هم قربانی بود، آدم‌ها بعد از ساختنش، فهمیدند به کارشان نمی‌آید و رهایش کردند. با غم آبادی یکی شدیم و منتظر ماندیم تا از زبان شب هم داستانش را بشنویم.

اما چهره‌ی شب فرق داشت. ستاره‌ها، نه تنها آبادی را ترک نکرده بودند که با رفتن آهن‌بان‌ها، سقف آبادی را برای تابیدن خودشان امن‌‌تر هم می‌دانستند.

خانه در گشود، ستاره‌ها بین سرسرای خانه و آسمان می‌رفتند و می‌آمدند و اتاق‌ها را روشن می‌کردند. قبل از آمدن ریل، دختر خانه بود که شب‌ها در را برای ستاره‌ها باز می‌کرد و بعد دوباره برمی‌گشت سر دار قالی.

روستای زرین اردکان واحه کویر ریگ زرین زیر آسمان شب

پشت سه پایه دوربینم، رو به همین منظره زانو زده بودم، حالا نوبت من بود که اشک بریزم. بند بند وجودم پر از خواهش شده بود. می‌خواهم زیستن با ستاره‌ها را بیاموزم؟

می‌خواهم یاد بگیرم طوری زندگی کنم که ستاره‌ها سقف بالای سر خانه‌ی من را هم مثل اینجا برای تابیدن امن بدانند. ای کاش یک روز بیاید که خانه‌ای اینچنینی داشته باشیم و تمام تلاشمان را بکنیم تا زخم‌های خانه را التیام بخشیم. تا آن روز باید بچرخیم و یاد بگیریم رسم زندگی با ستاره‌ها را.

آقای زرینی، که خیلی سال پیش پدرش در این آبادی زمین کشاورزی داشته است، حالا تصمیم دارد دوباره به روستا برگردد و به قدر خودش زندگی به روستا ببخشد.

راهش پر رهرو باد.