قرار بر این شد که شب را با نمایی از دماوند سر کنیم.

وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم. برای مایی که در مسیر زندگی می‌کنیم، نه در مقصد، جمع کردن وسایل کار سختی نیست.

این زمستان  از آن زمستان‌های حسابی است. از جاده هراز رفتیم، سفید بود و خلوت. محمد همیشه قبل از راه افتادن شیشه‌ها را تمیز می‌کند و می‌گوید، تا وقتی که در ماشین هستیم، شیشه‌ها چشم‌های ما هستند. اینبار ولی با چشم‌هایی خاک گرفته راه افتادیم، در راه متوجه شدیم که دنیا شفاف نیست، شیشه شور ماشین را زدیم و تمام قطره‌های آب، روی شیشه یخ زد، دنیا به کل ناپدید شد!

ماشین را کنار زدیم تا یخ‌ها را پاک کنیم. بعد از غروب رسیدیم به اول مسیر پیمایش. دشتی در بالای جنگل‌های الیمستان است که قرار بود شب برای عکاسی به آنجا برویم.

به تازگی برف آمده بود و معلوم بود ما نفر اولی هستیم که در این برف تازه به بالای جنگل می‌رویم.

تا قبل از اینکه پا در راه بگذاری، برف، نرم و لطیف به نظر می‌رسد. ولی وقتی که هوا خیلی سرد و مسیر سربالایی است و کفش‌ها‌ و لباس‌های سنگین زمستانی به تن داری، راه رفتن روی برف مثل شکافتن یک صخره و ورود به درون آن می‌ماند.

 

برف‌ را شکافتیم و رسیدیم به دشت بالای جنگل. چیزی تا غروب سیاره‌ی ناهید نمانده بود، دماوند را با درختی از جنگل‌های ارزشمند هیرکانی و سیاره‌ی ناهید قاب گرفتم و این عکس شد یکی از یادگاری‌های آن شب.

چند ساعت دیگری هم عکاسی کردم، منتظر بودیم تا ماه طلوع کند. برای آنکه انگشت‌های دست و پایمان یخ نزند، مدام نرمش می‌کردیم.

دوربین و سه پایه را تنظیم کردم تا یک تایم لپس از ورود نور ماه به دشت بگیرم و خودمان هم تا طلوع ماه پیاده روی کردیم که یخ نزدیم.

نیمه شب، برگشتیم پایین. در روستای پایین جنگل یک اتاق اجاره کرده بودیم. در اتاق خبری از سرما نبود و گرما تمام اتاق را قلمرو خودش کرده بود.

بعد از آن همه سرما، گرما شیرین‌تر می‌شود. همین تضاد‌ها و همین بودن‌ها و نبودن‌ها ست که زندگی را برای من می‌سازد. خسته و سرما زده، درون کیسه خواب‌های گرم، خوابیدیم. اتاق منظره‌ی زیبایی به کوه و جنگل الیمستان داشت. صبحانه را در بالکن خوردیم و بعد رفتیم که روستا را بگردیم و دوباره برویم در جاده برای شبی دیگر در زیر آسمان پرستاره‌ی جایی دیگر…

دماوند یک نقش پر رنگ را در مستند ایران جانمان بازی می‌کند. آن را دیده‌اید؟