خبر رسید دریاچه کویر لوت پر از آب شده است. کوله بستم و راهی شدم. راه درازی بود. روزها طول کشید تا به بیابان لوت برسم. در راه چندین جای دیگر، شب‌ها ماندم و عکاسی کردم. رسیدم و چادرم را برپا کردم.

به یاد آن شب که زیر آسمان پر از ستاره در لاله زار کرمان، کنار سیاه چادر عشایر کرمان به صبح رسیدم.

بعد از خوردن غذا، دوربین را برداشتم. رفتم سراغ کویر، آب و آسمان. این دریاچه دوباره دیده نخواهد شد. شاید آخرین بار، 100 سال قبل آلفونس گابریل که کویرهای ایران را از زیر پا در می‌آورد، فکرش را هم نمی‌کرد روزی اینجا پر از آب شود.

آب آن به رنگ زمرد بود و آسمان، آبی. هوا که تاریک شد، آسمان هم سبز شد. شما بگویید این رنگ سبز آسمان، هواتاب است. ولی من که بیشتر فکر می کنم، یادم می آید آن شب دنیا سر و ته شد. احتمالا خواب بودید که یادتان نیست. دور تا دور دریاچه به دنبال قابی که تمام حرف‌ها را یکجا بزند گشتم. حرف‌های دریاچه، لوت و آسمان را… .

سه پایه را باز کردم. دریاچه کویر لوت را از درون لنز دوربین تماشا کردم و توی دریاچه سایه اش را دیدم. این بار دیگر خیال نبود. آمده بود من را ببیند. پروانه های لوت به او خبر داده بودند. دست‌هایش را که گذاشت روی شانه‌ام دنیا سرو ته شد. ستاره‌ها ریختند توی دریاچه و آب زمردین از انتهای افق سرازیر شد به آسمان.

چند دقیقه بعد تمام آب ریخت درون آسمان. دریاچه محو شد و دیگر حتی سایه‌اش هم نبود. سایه‌اش که ناپدید شد، آسمان دوباره رفت سر جایش و زمین آمد پایین. لوت دوباره خشک شد، خشک تر از قبل.