خبر رسید لوت پر از آب شده است. خبر، عجیب ولی واقعی بود. راه افتادم، این بار لباسی را که دوست بلوچم برایم سوزن‌دوزی کرده بود بر تن داشتم. آخر شنیده بودم بهترین راه بلدهای لوت، بلوچ هستند.

شاید آیینه‌های روی لباس بلوچی به من هم راه را نشان دهند. در همه‌ی شب‌هایی که به یاد دارم، ستاره از آسمان به زمین می‌افتاد، ولی آن شب همه‌چیز برعکس بود. ستاره‌ها از زمین به آسمان می‌افتادند. فکرش را بکن، وقتی در لوت، در جایی نزدیک یکی از گرم‌ترین نقطه‌های روی کره‌ی زمین، پر از آب شده باشد، معلوم است دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست. من رفتم، تا بشنوم راز بهترین راه بلد‌های لوت را.

آیینه‌های لباس من را، دست یک زن مثال زدنی، با تار و پود‌های زرد و نارنجی به دامنی سبز سوزن‌دوزی کرده و دوخته است. زنی که در لوت و در زیر همین ستاره‌ها بزرگ شده است. آیینه‌ها، یکی یکی ستاره شدند و من از دامن جدایشان کردم تا بی‌افتند درون‌آسمان و بعد راهی با ستاره‌ها کشیدند. من هم در امتداد همان مسیر در لوت پیش رفتم. آب جاهای خالی بین کلوت‌ها را پر کرده بود و نمک هم دور آب را خط کشیده بود. باد که می‌وزید، خنکای آب را با خودش سُر می‌داد روی صورتم.

از هفت آسمان، دو تایشان را آن شب دیدم، یکی بالای سرم و یکی درون دریاچه‌‌ي زیر پایم. آسمان بالای سرم سرمه‌ای و آسمان زیر پایم سبز بود. آن شب بارها و بارها آرزو کردم که ای کاش صبح نشود، یکی از آیینه‌های روی لباسم را پیش‌کش آفتاب کردم و صبح به تاخیر افتاد.

به راستی چرا لوت زیبا چنین شایستۀ احترام است؟