در آخرین پیچ‌‌ جاده، کت را تن کردم.

سایه روی برف‌ها، نور را تا نوک قله دنبال کرد و نور کوه را ترک کرد. سایه خود را روی ما و کوه پهن کرد.

چند بار این آخرین پیچ‌های جاده را رفتیم و آمدیم، تا بالاخره روبروی آبشار زیر یک درخت پارک کردیم. محمد، ماشین را که خاموش کرد، شنیدم کبک‌ها همین‌طور که از ما دور می‌شوند با سایه حرف می‌زنند. اولین رد پایم را جلوی در ماشین جا گذاشتم. زیر پایم برف‌ها و یخ‌ها صدا کردند، مثل صدای شکافته شدن پوست انار.

چادر نمی‌زنیم. هوا خیلی سرد است و باد هم می‌آید. در ماشین استراحت می‌کنیم.

کوله‌هایمان را گذاشتیم روی صندلی‌های جلو، صندلی عقب را خواباندیم و زیر انداز‌ها و کیسه خواب‌هایمان را پهن کردیم، نیمی در صندوق‌ ِ نصفه‌نیمۀ ماشین و نیمی روی صندلی تا شده. سعی کردیم با وسایلمان پستی و بلندی‌های زیرمان را یک دست کنیم. طنابی از داخل دور تا دور ماشین کشیدیم و پتوها را آویزان کردیم که هم جلوی سرما را بگیرد و هم صبح که شد سایه نتواند دامنش را از درون ماشین جمع کند. راه زیادی را آماده‌ایم و دیگر گرسنگی  نمی‌گذارد به هیچ چیز به جز سیر شدن فکر کنم. شکم که سیر باشد زیبایی‌ها تازه خودشان را نشان می‌دهند. محمد و من رفتیم سراغ آماده کردن یک غذای گرم. سایه هم رفت که تمام کوه‌های اطراف ما‌ را از نور خالی کند.

کم کم نور‌های زردی در دامنۀ کوه، سایه‌ را شکافتند و به آسمان تابیدند، روستاها هستند که با چراغ‌هایشان قلمروی سایه را تنگ‌ می‌کنند. ما بالای سر روستاها نشستیم و چای بعد از غذایمان را می‌نوشیم و این نبرد را تماشا می‌کنیم.

هوا سردتر شده است، باید خودمان را گرم کنیم.

کلاه و دستکش را می‌پوشیم و شیب کوه را بالا می‌رویم. یک چشم به آسمان داریم و منتظریم. وقتش است، سایه تیره‌تر شده است و ما به شانۀ کوه رسیدیم. دیگر تمام مدت سرمان بالاست و کوه خودش حواسش به زیر پای ما هست.

همینجا خوب است، دوربین را همین‌جا می‌گذاریم. محمد چانه‌اش رو به آسمان است و می‌گوید: باشد همینجا می‌مانیم.

همین طور که نگاهم به آسمان است، دست می‌اندازم و کولۀ دوربین را از روی شانه‌ام به روی برف‌ها می‌گذارم. سرم را باز هم پایین نمی‌آورم و با دستانم لنز و دوربین را پیدا می‌کنم و از کیف بیرون می‌آورم. محمد هم با همین حد از سر به‌هوایی به خوراکی‌هایی که آوردیم سر و سامان می‌دهد، قرار است چند ساعتی را اینجا باشیم.

سایه، روی سر آسمان پردۀ اطلسی را انداخته که ستاره‌ها می‌توانند دانه دانه از بین تار و پود‌ آن بدرخشند. از شرق آسمان شروع می‌کنم. آن دو برادر ساعتی دیگر روی شانه‌های کوه شرقی خواهند بود. لنز و دوربین را روی سه پایه سوار می‌کنم و کوه شرقی را می‌گذارم پایین کادر و بقیۀ صحنه را با اطلسی می‌پوشانم. اولی را محمد دید. دومی را هم همینطور. سرم پایین است و هنوز مشغول تنظیم دوربین و سه‌پایه هستم.

محمد هر چند ثانیه یک بار با صدای پر از انرژی می‌گوید: واااااای! باز هم یکی دیگر!

هم می‌خواهد فریاد بزند و هم نمی‌خواهد سکوت کوهستان را در هم بکشند، آرام فریاد می‌زند و برای من با دقت تعریف می‌کند که از کجا‌ آمد و به کجا رفت. دو برادر هنوز از پشت کوه بیرون نیامده‌اند. پیچ‌های سه پایه را محکم و سرم را آرام آرام از زمین به سمت آسمان بلند می‌کنم. می‌ترسم تاب این همه زیبایی را نداشته باشم.

بارش شهابی جوزایی از کانون صورت فلکی جوزا شب یلدا در زمستان 99 دره الموت کوهستان پر برف البرز در زمستان 2020

محمد دوباره آرام فریاد می‌زند: واااااای! باز هم یکی دیگر…

نگاهم را آسه آسه از کوه تا رسیدن به تار و پود سایه بالا می‌برم. نوری، به قصد شکافتن اطلسی دو وجب بالاتر از کوه شرقی پیدایش شد و روی سایه به سمت بالا حرکت کرد و بعد اطلسی را ‌شکافت و در راه آمدنش به زمین منفجر ‌شد و در یک لحظه خاموش شد، چند لحظه از آن انفجار می‌گذرد و هنوز دود آن میان رج‌های سایه سرگردان است. این پنجمین فریاد بی صدای محمد و شروع سکوت من در این شب است.

دو برادر به سر کوه رسیدند. شانه به شانه کنار هم ایستاده‌اند. دست چپ یکی روی کمر آن یکی، و دست راست آن یکی روی شانۀ راست برادر و با دو دست دیگر نور‌ها را به قصد شکافتن تار و پود اطلسی به همه طرف پرتاب می‌کنند.

پریسا باجلان عکاس آسمان شب

انگشت‌های پاهایم را دیگر حس نمی‌کنم!

همین‌طور که برادر‌ها از سایه بالا می‌روند هوا سرد‌تر می‌شود. محمد هر چند دقیقه یکبار می‌گوید: انگشتهای پا، انگشتهای دست. یعنی تکانشان بده تا خون درون رگ‌هایت به جریان بیوفتند و سرما کاری از دستش برنیاید.

نگاهم به دستان دو بردار است تا ببینم کجا را نشانه گرفته‌اند و تیر بعدی به کجا پرتاب خواهد شد. تیری که بین سایه رقصی می‌کند و بعد منفجر می‌شود و برای یک لحظه سرما را از سر آدم می‌پراند. زیر پایمان را خوب بررسی می‌کینم که پایمان به سنگی و یا بوته‌ای گیر نکند و بعد سرها رو به آسمان، به دور سه پایه و کوله‌هایمان می‌چرخیم که گرم شویم.

چی بخوریم؟ محمد است که بالاخره سکوت تماشا را می‌شکند.

می‌گویم: دمنوش با باقلواهای دست پخت مادرت.

بارش شهابی جوزایی بر بالای تپه و سحابی جبار در اسمان پر ستاره دره الموت قزوین

پی نوشت:

این عکس‌ها و این داستان ِسفر، برای بارش شهابی جوزایی در آذر سال نود و نه است که برای من تجربه‌ای شگرفت بود و تعداد شهاب‌هایی که دیدم از خیلی از بارش‌های شهابی سال‌های پیش بیشتر بود. مرکز بارش شهابی جوزایی، صورت فلکی جوزا است که نام فارسی آن دو پیکر است و نام لاتین آن جِمینی است. صورت فلکی دو پیکر شبیه دو مرد و یا دو برادر است که دست روی شانۀ هم گذاشته‌اند.