زیر پاهایم سنگ‌های ریز و درشت را احساس می‌کنم.

بدون آنکه چشم از راه‌شیری بردارم، آرام‌آرام پاهایم را جابه‌جا می‌کنم تا بین سنگ‌ها جایی صاف به اندازه‌ی کفش‌هایم پیدا کنم.

وسط تابستان است ولی من کاپشن تنم است و شال گردنم را هر لحظه به چانه‌‌ام نزدیک‌‌تر می‌کنم. باد خیلی آرام از روی برف‌های آن طرف دریاچه بلند می‌شود و طول دریاچه را شنا می‌کند و می‌رسد به صورت من که حالا شال گردنم نصفش را پوشانده است.

باد، آب را هم به صدا درمی آورد و ستاره‌ها، هم‌نوا با صدای آب، روی دریاچه این پا و آن پا می‌کنند. گویی باد با ساز آب برایشان می‌نوازد. هر از چند دقیقه‌‌ای، صدای سگ‌های کوچ نشینان، شب را می‌شکافد. در لابه‌لای بوی نمناک دریاچه، بوی قهوه هم به مشامم می‌رسد. به گمانم چند متر آن‌‌ور تر کنار چادر محمد قهوه دم می‌کند که بتوانیم تا چند ساعت دیگر بیدار بمانیم. بوی دریاچه، شبیه بوی حیاط کودکی‌هایم است.

روایت بی‌خوابی

بی‌خوابی و ارتفاع و راه شیری دست به دست هم می‌دهند تا من هم احساس کنم دارم روی دریاچه با ستاره‌ها می‌رقصم. شب اوج بارش شهابی برساوشی است. برای سه پایه‌ی دوربین جایی میان سنگ‌های سیاه پیدا می‌کنم. می‌خواهم تا خود صبح از آسمان عکس بگیرم. بلکه یک شهابی دلش به حال ما بسوزد و از درون کادر دوربین رد شود.

قانون شب‌های بارش شهابی این است، که هر طرف دوربین را بگذاری، شهاب‌ها، آن طرف دیگر را برای فرود آمدند روی جو زمین انتخاب می‌کنند!!!

کادرم را می‌بندم و دکمه شروع دکلانشور یا همان تایمر ریموت کنترل را می‌زنم که دوربین کارش را شروع کند و می‌روم سمت چادر. از بی‌خوابی و سرما، کم کم دارم بی حال می‌شوم، روز خیلی سختی هم داشتیم. قهوه آماده است. دلمان نمی‌آید چشم از آسمان برداریم، هر از چند دقیقه‌ای آسمان جایزه‌ی این پافشاری ما را می‌دهد و شهابی از جلوی چشمانمان رد می‌شود و گاهی هم شهابی در خانه ما فرود می‌آید.

سر به آسمان، کورمال کورمال، به کمک انگشتانمان لیوان‌هایمان را از لابه‌لای وسایل پیدا می‌کنیم و قهوه را می‌ریزیم. همچنان سرهایمان رو به بالا است و جلوی در چادر می‌نشینیم. کیسه خواب را می‌پیچم دور خودم. قهوه هم دارد کم کم از درون گرمم می‌کند. چشم‌هایم بازتر می‌شود. یکی از سگ‌ها از وقتی به اینجا آمده‌ایم پیش ماست. او هم کنار چادر نشسته و سرش را گذاشته روی دست‌هایش و هر چند دقیقه‌ای یک بار بلند می‌شود و هاپ هاپ کنان چند قدم این ور ‌و آن ور می‌رود و جواب بقیه‌ی سگ‌ها را که بالای تپه پیش چادر عشایر هستند می‌دهد. کمی سرحال شده‌ایم. می‌رویم به سراغ دوربین تا کادرهای دیگری را هم امتحان کنیم.

آیا آسمان شب با چشم هم مثل همین عکس‌ها دیده می‌شود؟

این سوالی است که تقریبا هر بار سر انتشار هر عکسی کمِ کم دو نفر از من می‌پرسند. بگذارید یکبار اینجا برای همیشه جواب را بدهم. جواب این سوال در داستان بالاست!

بودن زیر آسمان شب یک تجربه‌ی پیچیده است. وقتی کنار ستاره‌ها هستی، مثلا کنار دریاچه‌ی تصویر بالا، فقط چشمانت نیست که درگیر است، تمام حواست دارد آسمان و آن منظره را تجربه می‌کند. درست است که عکس‌ها پررنگ‌تر و پرستاره‌تر از آنچه که چشم می‌بیند هستند، ولی اگر تمام حواست را جمع کنی، باید بگویم همچنان با اختلاف زیاد، واقعیت آن، از عکس‌هایش هیجان انگیز‌تر است.

هر چند که من تلاش می‌کنم با فیلم، صدا، متن و عکس، آن تجربه را برای شما ملموس‌تر کنم. آن شب از غروب تا تاریک شدن کامل آسمان و بالا آمدن راه شیری تایم لپس گرفتم که در ویدیو آن تجربه را با شما در میان گذاشتم. اگر می‌خواهید بدانید، من چطور از راه شیری تایم لپس می‌گیرم ویدیوی زیر را ببینید.