آمده بودیم به سیستان و بلوچستان به منطقه‌ی داروکان در ارتفاعات شمال نیکشهر و قصرقند.

چند روز قبل از خورشید گرفتگی ۱ تیر سال ۹۹ بود. روزها به دنبال قاب مناسب برای عکاسی از خورشید گرفتگی می‌گشتیم و شب‌ها به زیر آسمان تاریک و پرستاره‌ی این منطقه می‌رفتیم که دمی آرام بگیریم و البته مثل همیشه من عکاسی کنم.

قبل از سفر اسحاق گفت می‌خواهم به یک جای تاریک و پرستاره ببرمتان. یک جایی که ستاره‌ها بنشینند روی لنز دوربینت. راست می‌گفت، واقعا آسمان خوبی داشت. بین کوه‌های خیلی خیلی جدی، دره‌های خیلی خیلی مهربانی بودند که پر از گل و نهر‌های آب بودند.

شب را کنار یکی از همین نهرها ماندیم. این عکس را چهار صبح گرفتم، اسحاق این وسایل و لباس بلوچی را از خانه آورده بود که یک شب کاملا بلوچی داشته باشیم، زیر آسمان پرستاره شیر چای بخوریم و روی فرش دستباف سیستان و بلوچستان بنشینیم و اسحاق از معنی اسم شهرها و روستا‌های اطراف بگوید.

بعد از گرفتن این عکس هر کسی رفت درون چادر خودش که بخوابد.

هنوز چشم‌هایمان گرم نشده بود که از سرفه‌ها و صدای تنگی نفس اسحاق، از چادر‌ها آمدیم بیرون. رنگ به رخسار نداشت. حالا ما کجاییم، یک جایی که ساعت‌ها با اولین شهر فاصله داریم. هر لحظه هم حال او بدتر می‌شد. نفس‌هایش به شماره افتاده بود. آنتن هم نداشتیم، یکی از بچه‌ها رفت بالای تپه‌ها که آنتن پیدا کند تا به دکتر زنگ بزند و علائمش را توضیح دهد، بلکه بدانیم چه کار کنیم، حدس اولیه‌ی همه و البته خودش حساسیت بود.

یک زنبور هم چند ساعت قبل‌تر نیشش زده بود و خیلی‌ها به نیش زنبور حساسیت دارند. من یک بار مادرم این اتفاق برایش افتاده بود و به نظرم علائمش مثل حساسیت بود. دیگر واقعا نفسش نمی‌آمد.

سریع وسایل را جمع کردیم تا راه بیفتیم.

آخر کجا برویم!؟

اولین شهر و اولین درمانگاه کلی با ما فاصله دارد. دو ماشین بودیم، یک ماشین اسحاق را به سرعت برد. جاده، پر پیچ و خم و خاکی است، خدای من همین جاده ممکن است حالش را بدتر کند. ما ماندیم که وسایل و چادرها را جمع کنیم. در راه، آنتن نداشتیم که بتوانیم از حال اسحاق با خبر شویم. پنچر کردیم، در این بی خبری و بی آنتی، این یکی دیگر واقعا وقتش نبود. با سرعت هرچه تمام مثل مسابقات ماشین سواری لاستیک ماشین را عوض کردیم.

رسیدیم به یک روستا و آنتن آمد، سریع با آن یکی ماشین تماس گرفتیم، گفتند اسحاق نفسش دارد برمی‌گردد، ما هم نفسمان برگشت و راه را ادامه دادیم، ماشین اول دو تا روستا را گذرانده بود و درمانگاه روستا کاری نتوانسته بود برایش بکند و گفته بودند ببریدش به شهر.

ولی همین که به شهر رسیدن اسحاق تقریبا خوب شده بود، خودش تعریف کرد همان اول که تازه داشت نفسش می‌رفت یک قرص حساسیت خورده بوده و گویا بعد از دو ساعت آن قرص داشت کم کم کار خودش را می‌کرده و حال اسحاق بهتر شده بود.

یعنی اگر آن قرص نبود، خدا می‌داند چه می‌شد. ادامه‌ی آن روز را تقریبا همه خواب بودیم. بعد از آن همه استرس، هیچ کاری به جز خواب از دستمان بر نمی‌آمد!!!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به سفر می‌روید، باید کیف کمک‌های اولیه‌ی شما کامل باشد و اطلاعات کاملی هم راجع به خطرات احتمالی داشته باشین.