روستا اهالی ندارد، به جز یک نفر.

همه رفتند…
رفتند به دنبال جایی بهتر. آن یک نفر هم، از اهالی همان جای بهتر بود. چند سال پیش آنجا را به امید اینجا ترک کرد.

با دقت روی بام‌های پوسیده‌ی خانه‌ها راه می‌روم…
هر لحظه ممکن است سقفی که زمانی آرزوی اهالی بود بریزد و من بین رویاهای ترک شده، رویاهایم را ترک کنم.

روی لبه‌ی بام‌ها قدم برمی‌دارم، از آرزویی به آرزوی دیگر، دیوار‌ها از سقف‌ها قابل اعتمادترند.
هوا که تاریک شد می‌خواهم از این دیوارها و سقف‌ها زیر ستاره‌ها عکاسی کنم، تا نور هست باید سقف‌های محکم‌تر، برای گذاشتن سه پایه را پیدا کنم.

با یک قدم می‌روم روی بام بعدی…
دیواره ها به هم تکیه داده‌اند و گاهی یک دیوار چند آرزو را سرپا نگه داشته است.
بازمانده‌ی خانه‌ها می‌گویند که رویای اهالی روستا با هم بافته شد بود و همین رویاهای درهم تنیده بود که آنها را از صدها سال قبل تا همین چند سال پیش کنار هم نگه داشته.
خشت‌هایِ دیوارها و سقف‌های ریخته، پله‌های آرزوهای باقیمانده شده‌اند.

از یک رویای ریخته پایین می‌آیم…
خانه‌ی تنها اهالی اینجا، طرف دیگر روستاست و باید دره‌ی پر از نخل را رد کنم. دره مثل یک لبخندِ عمیق است. لبخندی که رو به لوت جاری ست.
چشمه‌ی میان دره، گرمی لبخند را به لوت می‌ریزد. برای همین خنده‌های عمیق و گرم است که لوت، سالی گرم‌ترین نقطه‌ی زمین شد.

وقتی به وسط دره رسیدم، خورشید به لبه‌ی زمین رسیده بود و می‌رفت به طرف دیگر…
نور، طوری خودش را روی تپه‌ها و ماسه‌ها پهن کرده بود، انگار دلش نمی‌آمد لوت را ترک کند.

چند شبی بود به خاطر باد و ابر و غبار نتوانسته بودم از ستاره‌ها عکاسی کنم، ولی همان باد تمام غبارها را برداشت و برد و من توانستم در آخرین لحظه‌های حضور نور تا انتهای لوت را از میان لبخند با لبخند ببینم.
در تمام آن روزهایی که بین این دره می‌گشتم فقط همین ده دقیقه توانستم این منظره را ببینم:

نخل، دره، روستایی در دورتر، که در آن هنوز دیوار‌ها، سقف‌ها را نگه داشته‌اند و لوت…

آن چند دقیقه که شد این عکس، حکم صفحه‌ی اینستاگرام این دره را دارد!
دره با کمک باد و نور و زمان، خاص‌ترین لحظه‌اش را به من نشان داد.
مثل ما که به کمک کلمه و عکس، خاص‌ترین لحظه‌هایی که تجربه کرده‌ایم را پست می‌کنیم.

اما زندگی همه‌اش از این لحظه‌های خاص درست نشده…
من کلی لحظه‌ی خیلی خیلی خیلی معمولی دارم. لحظه‌هایی که در خانه بی دلیل می‌چرخم، به اطرافم نگاه می‌کنم، غذا می‌خورم، سردرگم می‌شوم، فکر می‌کنم، البته فکر می‌کنم که فکر می‌کنم.

لحظه‌های معمولی که هیچ وقت از آن‌ها حرف نمی‌زنیم.
لحظه‌هایی که بخش بیشتری از زندگی ما را ساخته‌اند.

یادمان باشد همان طور که در این عکس، طوفان شب قبل و گرمای وحشتناک فردایش معلوم نیست، از نوشته‌ها و عکس‌های فضاهای مجازی هم نمی‌توان فهمید بقیه عمر آن آدم چگونه می‌گذرد… .

… .

… .

… .

بیایید تا داستان روستای زردگاه در نایبند طبس را برایتان تعریف کنم
” الان که دارم این لحظه رو موندگارش می‌کنم، روی تپه‌ی کوچیکِ کنار خونه نشستم… “

در نوشتۀ دیگری تعریف کرده‌ام که “خانه با سقف و دیوارهایش، آسمان را قاب گرفته بود.
خانه از دیروز‌ آمده و تصویری که در این لحظه، خانه برای ما قاب گرفته، متعلق به گذشته است.”

برای تماشای عکس‌های بیشتر از نایبند، واژه نایبند را در بالای سایت جستجو کنید یا اینجا کلیک کنید.